زرشک

در وفای عشق تو مشهور خوبانم ... زرشک!

شب نشین کوی سربازان و رندانم ... زرشک!

منظور؟

هیچی فقط خواستم بگویم که یک نفر می آید.

یک روز اول صبح

درست همان موقع که از آمدنش ناامید شده ای

او شاید همین الان هم آمده

آمده تا تمام گفته ها و حقایق موجود و ناموجود را

برای من و تو در بسته بندی های خوشکل کادوپیچ کند و بگوید:

«بفرما! این هم حقیقت!

می بینی؟

یک گزاره منطقی شرطی است که تنها باید جای مقدم و تالی را عوض کنی!

کمی زحمتت می شود.. ولی می ارزد!

می بینی توی جیب جا می شود... توی جیب من ... تو .... او .... همه

هان؟ چی؟ عشق خواسته بودی؟

نمی شود که هم حقیقت را داشت و هم عشق را...

می خواهی برایت عوضش کنم؟ آره؟

پس بیا نزدیک تر تا نشانت بدهم...

فکر نکنی تربیت ندارم... تربیت برای سگ است و گربه و میمون ...

تو که شرف داری به سگ!

بیا بگیر توی دستت...

ولش نکن...

گفتم ولش نکن...

با تو بودم بگیرش...

خاک بر سرت تو هم مثل بقیه ای...

...»

 

 

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸


زاییدن

یادت هست؟

وقتی که دیر می شد برای گفتن جمله های قشنگ

من مثل هر روز، مثل هر گاو

امتداد چکه های شیر حمام را به تو گوشزد می کردم؟

معلوم است که این به یادِ تو ماندنی، نیست

چون تو ترجمانِ هر لحظه ای،

که غربتِ مرا با سکوت معنا داده ای

دلخور نباش که می یابمت

  چه زود

        چه دیر

در دلشوره های تلخ شب هنگام

و در وسوسه های صادق صبح

که برایم لحظه زاییدنی...

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸


رها

یافتن و اندوختن چیزی که تو را در کوره راه آینده و در تقابل با پس مانده های خاطرات گذشته ات آزار ندهد بسیار مشکل است. من همانی هستم که روزگاری می گفتم خویش را بی خویش می خواهم چه با خویش و چه درویش... صحبت از امروز و فردایی نیست که مرا در غرور و تزویر اجباری من باور کند.

من به دنبال چیزی هستم تا تنم را در فروتنی صادقش رها کنم... رها

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦


تراوش...

پیش تر می تراشیدم از هر آن چه شوریده مرا تا بر لوح صاف این سپید مغز نامه خویش الفاظ تراوش کند. خشکیده می تراشیدم اکنون نرم شده ام. نرم ... پس باید بمالندم بر سیاه لوح نامه ای که سپیدتر گشته ام از آن چه بودم پیش از این. می نگارم از هر آنچه بخواهید. تا آن روز...

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦


نمی شود مگر به خیال

همیشه دیر می رسم... سر کار دیر می رسم  برا ناهار دیر می رسم  شب به خونه دیر می رسم خلاصه فکر کنم چهار ساعتی عقبم از دنیا یا شاید هم بیست ساعت جلوم ؟ نمی دونم . مثلا به مناسبت هیجده تیر می خواستم یه چیزی بنویسم. چون دیگه احساس می کنم با اینکه آثار کسالت از پیشونیم پاک شده و گرد حماقت به جاش نشسته ولی بالاخره دست همتی از آستین معرفت و آلت قدرتی از خشتک مصلحتم بیرون باید کشید ... اما چه کنم هر چقدر زور بزنم نمی آد. نمی دونم  هم چرا دیگه نمی آد؟ یکی داشت می گفت یا از کارافتاده یا کار معجون چهل قلمه!! دردسرتون ندم داشتم می گقتم برای هیجده تیر باید چیزی نوشت کاری کرد یه خاکی به سر خودم و تمامی دانشجویان قبلا از این باید بکنیم. اما چه سود ما که علیرغم سابقه طولانی و یدطولایی که در این عرصه فرو کرده بودیم معهذا هیچ نکهتی از نفحات قدسی دوران طلایی پیش از هیجده تیر و ۲۲ بهمن و ۱۶ آذر و غیره ذلک نچشیده و نبوییده و ندیده ایم. فلذا کلهم آن چند صباحی را هم که در خدمت اصحاب اندیشه و اساتید دانشگاه خراب شده بودیم (مثل هوشمند و میلانی و محامد پور و ... ) من حیث المجموع از دوران مابعد و متاخر بوده و هیچ درکی از دوران پیش ندارم. پس من چه کنم این وسط که می خواهم قطعه ای مثل شاهو بگویم تا اذهان را متوجه این مصیبت عظمی کنم که چه بر دانشجو شبه دانشجو رفت در هیجده تیر و ۲۵ تیر و ... ؟ اما نمی شود مگر به خیال.

یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش      می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

فقط همین به یادم می ماند که اگر سرباز بودیم و تحت فرمان فرهاد نظری چه می کردیم؟ من که فکر می کنم هر چه می کردم فقط ریش تراش نمی دزدیدم...

وای دیرم شد باید برم .... تو این ساعتها!

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦


کفن بياور و تابوت و جامه نيلی کن...

آمدند و کندند و بستند و رفتند... بادهای تغییر را می گویم. همان بادها که می گویند عده ای را کافر و برخی را مسلمان نمود. همان ها که آمدنشان را به پیشباز رفتیم چون مانده بودیم در آن سرگردانی و نکبت خودساخته که می خواستیم بر تن هر چه که رویای خواستنش را بر ما حرام کرده بودند قبای واقعیت کنیم. فقط تا اینجا می توانم فقط تا اینجا ضمیر جمع به کار گیرم چرا که اوضاع جهان را چنان می بینم که ضمیر همگان چون رخت مادران فردای ما و شما نیلی است. درون ها تیره شد و «من» سوم شخص غایب است تا شاید دستی از غیب درون آید و کاری بکند! هر یک چون من که دوم شخصی یافته اند قوام هستی لرزان خویش را در پاشیدن تخم نفذت و قلب حقیقت یافته اند. گفته بودم جمع می نمی بندم اما در این سرا هر چه که دیگران را برای پیشه ای اندیشه ای و یا لختی درنگ نتوان گرد کرد اما بر سفره تفرق و کینه و ریا به راحتی می توان همگان را شریک و همکاسه کرد تا پشت لبخندهای دروغین شان در طرفه العینی خنجر از آستین معرفت بیرون کشند تا میزبان را قربانی میهمان کنند. تا جان خویش را فدای جاه طلبی های تن کنند.

من هراسان تنهایی خود نیستم که شاید چون کابوسی مرا دقایقی در خویش خرد کند چرا که سالها پیش از این تنها زیسته ام بی هیچ مونسی. من نگران فربهی فردیت مدرن دوستان هستم و فرداهایی که پرداخته ذهن من نبوده و نیست!

مهلت کوتاهی فراروی من است... وهله ای کم که باید در آن ایستاد... و اندیشه کرد... چون محکوم به مرگی که می نگرد تا فرصت دارد... لابد با خود می گوید باید سیر نگاه کنم وقت برای دشنام دادن زیاد است...

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦


برسان...

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

(انتظار از فرد دیگری یعنی ساقی جهت حل مشکلات)

کم کم باید صدای خرد شدن یک چیزی با ضرباهنگ نفس کشیدن و زنده ماندن ما هماهنگ شود. صدای خرد شدن شیشه اتوبوسهای آزادی توسط تماشاگران بی شخصیت، صدای خرد شدن شخصیت ات بین چرخ دنده های پوسیده زندگی مثلا مدرن، صدای خرد شدن دنده هایت زیر ضربه باتوم پلیس تا بی عفتی ات را در خیابان به رخ بی عصمتان نکشی...

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

(دروغ و ریای شیخ و اظهار صواب با وجود علم به خطا)


نه از ساقی چشمِ التیامِ زخم می رود نه بر پیر امیدِ خشم و اخم!!
خدا آخر و عاقبت ما را به خیر کند!

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦


ما و کویر و سیگار

این هم برای بصیری که بوی کبریت و باروت و تریاک و سیگار توی وبلاگش همه اینترنتو برداشته

***

می پرسند شن کجا و دود کجا؟

لابد تو هم می گویی شعر کجا و صلاح ظاهر کجا؟

تو خودت خوب می دانی که سالیان درازی است که در دود محو شدیم... چندی است که  دریافته ام خویش را در رگه های آبی و سفیدش که در فضای اتاق معلق اند غرق کرده ایم

دوست من!

در یکی از همین روزها...

ریگ های کویر مرگ ما را یا سیگار آتش می زند یا روز مرگی...

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦


ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد

فکر نکنم دیگه اینقدر قضیه بالا گرفته باشه که من انسانم آرزوست و این حرفا! نه بابا!

یه دو سه تا رفیق قدیمی و باحال می خوام که خودشون به روش خودشون منو کوک کنن!!!!!!

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیر فنا در گذریم
با هفت هزار سالگان سربسریم
حالا از این حرفا گذشته!

از حادثه لرزند به خود قصرنشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم!

خونه به دوش غم سیلاب نداره! واقعا راست می گه شاعر ولی یه جایی دیگه می گه که

زمنجنیق فلک سنگ فتنه می بارد

من ابلهانه گریزم به آبگینه حصار

واقعا سرپناه مهمه!!!

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦


... ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

کسی می دونه چرا آدما اینقدر کم شدن این روزها؟ احساسی که دارم شباهت زیادی داره به اون روزهایی که تازه اومده بودم تهران یعنی ترس آمیخته با حیرت از محیط! جدیدا هم خیلی خاطرات دانشگاه به یادم می آد؛ از دست خودم هم کمی دلخورم که چرا یک ذره – حتی یک ذره – علاقه و انگیزه ندارم ارشد بخونم.

                                                              ***

          گفتگوی یک طرفه انسان مدرن در حال عبور ناخودآگاهانه به سوی سنت

 پس این همه آدم که اینجا بودن کجا رفتن؟

- ...

 اینجا کجاست؟

- ...

من هم نمی دونم.. من از اول همین جا بودم. اونا می خواستن جای منو کشف کنن.

-...

جاشونو پیدا کردن. پس دیگه واسه چی می خوان بدونن که جای من کجاست؟

- ...

می خوان بدونن خودشون قبلا کجا بودن؟ خیال می کنن اینجوری راه پیشرفتو یاد می گیرن...

- ...

بهشون بگو برگردن ... من که دیگه نمی بینمشون...

- ...

من؟ هرگز!

 

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦


 

خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان      کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦


هزار راه نرفته...

واقعا وقتی بعد از سه ماه بر می گردی تا چیزی بنویسی از خودت انتظار داری چه مطلب مهمی به ذهنت خطور کرده باشه که تو رو برای نوشتن ترغیب کرده؟ اصلا چیزی خطور کرده یا اصلا باید چیزی خطور کنه. مگه اینجا رو چندنفر می خونن؟ خوب می دونین که اهمیت اینجا در اینه که اصلا اهمیتی نداره!

***

قبلا ها خیلی به این نکته فکر می کردم که عمرم داره می گذره و هیچ کار مهمی در زندگیم نکردم. می خواستم سهم مهمی در پیشبرد حرکت بشری داشته باشم! هر چه گذشت این خوسته ام کمرنگ تر شد شاید به این خاطر که فرصت هام رو از دست دادم یا اینکه بعد از چند صباحی که از خیالات به اقعیت رسیدم فهمیدم دنیا اونقدرهام که می گن حساب کتاب نداره. قرار نیست هر کی به جایی برسه. تازه اونقدر عکس این قضیه برام ثابت شده که جدیدا سعی می کنم به خنگ بودن و نفهمی تظاهر کنم. خیلی جاها بهتره هیچی ندونی و هیچ کاری بلد نباشی تا قضیه به نفعت تموم بشه. باز الان خیلی خوشحالم که دیگه نمی خوام در حرکت تاریخی بشر به سوی سعادت نقشی داشته باشم.

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                  پیش من جز سخن شمع وشکر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال          خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦


 

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥


بيش ميازار مرا...!

اسارتی ست زیستن
   اینسان، غریب
       بی هیچ اشارتی!
من مانده ام و جز من کسی نیست
انگار تا منتهی الیه دید من آب ست
دامن بر نباید چید؛
   پای نباید کوفت؛
      حتی دست هم نباید شست
          تا آب
             زیر پاهای من جاری ست...
جز من کسی نیست و من مانده ام که آخر
      این پاییز بی کسی را  
             که به همدستیِ سوزِ دی ماه
                            نیازی نبود
تا واژگون کند
   این زورقِ بی شراعِ مرا
تا ناکام،
   غرقه کند در کامِ موج
          این تخته بند پاره را...

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥


هر لحظه در برم دل از انديشه خون شود...

این روزها زندگی به کسالت بارترین حالت خود رسیده است. انگار هوا منجمد شده و زیر این پیله بی انگیزگی که دور خودم تنیده ام همه چیز دارد یواش یواش می گندد. چیزی وادارم می کند تا همین طور بنشینم و ذره ذره لهیدن آخرین بازمانده های ادراکی ام را تماشا کنم. واکنش های دفاعی ام محدود شده به فحش دادن و آه کشیدن و سیگار دود کردن... برای خلق کردن خیلی دیر شده است: تسکینی که از تجسد مفهوم در قالبی عینی شکل می یابد تا سرگردانی ام را با دیگران به شراکت بگذارم.

         چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل     ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥


راه اگر نزدیکتر داری بگو!

برای شعر گفتن این روزها چه قدر باید بی فکر بود و بی خیال، و یا چه اندازه غرق در اندیشه و سگال؟ تنهایی خوردن و خوابیدن و خندیدن که سالهاست احمقانه بودنش را تکذیب می کند. این یکی دیگر چرا؟ مگر نه اینکه هر چه را که کنار هم بچینی قطعه ایست و لا جرم آن هنگام که خوانده شود شعر. پس چرا این یکی تنها نمی شود؟

اصلا کی می گه اوضاع بده؟ خیلی هم خوبه! من تضمین می دم!

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥


بهتر از من صدهزار از دست رفت...

نامش را هنوز نمی دانم،
   با آنکه سال هاست...
        کوچ پرندگان مهاجر را
               از بام خانه ام به تماشا نشسته ام
با آنکه روزهاست صدایش را
   هم چون ضربت ترکه ای بر پشت
                       در گوش خویش تکرار کرده ام
غربت؛
   نام کوچکی ست
       برای فاصله ای بزرگ
   و راز یزرگی ست
       برای لحظه ای کوچک،
           تا مرا در کوچه پس کوچه های شهر گم کنی
صبح می شود
   و زاده خواهی شد
     این بار با تاجی از آفتاب
                 تا راه نیلوفرهای باغچه را کج کنی
و باد می شوم من
   تا قاصدک های سرگردان را
        از میان کوچه ها جمع کنم
تو تنها نامش را به من بگو
                    فریاد خواهم زد آن را
                                       هر چه باشد!

۱۱ آذر ۱۳۸۵

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥


قازقلنگ

وای که این دزفول چه قدر شهر دوست داشتنی و خوبیه! این بار که رفتم اول تعجب کردم که من چه طور طاقت آوردم که  10ماه به آنجا نروم ولی بعد یادم آمد که آنجا همیشه فصل، فصل زمستان نیست و  دزفول فصل زیبای تابستان را  هم دارد که می دانید حتماً...
اگر این کاوه - مهیار با من نبودند خیلی خوب می شد ولی چه می شود کرد دیگر. آویزانمان شدند که ما را هم با خود ببرید و ما هم که رقیق القلب...

***

نتیجه گیری تهرانی:   «هزار دشمن بسیار است و یک دوست مثل مهیار - کاوه هم بسیار! »

نتیجه گیری دزفولی : «دو قازقلنگو بتی               رفیق بیسن در کتی»

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥


برای آنکه آزردمش چون تنها بودم...

خیالی از ذهن من می گذرد،
      و خالی از عبور سنگین این زمان،
          هم چون عقده یِ شک آلودِ یک تکفیر،
               مرا با تحقیر،
                  در خویش فرو می کشد

*
اینک لبخندها،
  دروغ هایِ شگفت انگیز این لحظه هایند
و ساعت ها،
  سگ هایِ نگاهبان،
    تا دردها را از گزند رویاهای مان بپایند

*
و ما پیامبران بی امت،
  تولد دوباره یِ اشک را نظاره گر می شویم
    تاصبح،
      ما را به شوق گشودن یک پنجره،
                    از خواب بیدار کند
                                     

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥


زیر جهان زبَر شده است...

خاطره،
  در پشت علاقه تقسیم می شود
بگو سهم رودخانه از دریا چه قدر خواهد شد؟

***

تنها روزی که تمام شوم،
       تو را آغاز خواهم کرد
       روزی که زمزمه بودنم را،
                         هیچ کس نخواند
     و آوازهای مردمم را،
  هیچ ترانه ای به یاد نگذارد
 آن روز تکرار می شوم
    که نام ام را به یادگار
            در سینه کش کوهی،
                          فریاد کرده اند
خاموشی،
عاقبت، غربت سنگین نگاه ها را
                    در پی خواهد آمد
                             تا تنها شوم
                                 و در چاله ای که از جای پای گله گوسفندان خویش کنده ام
                                                                                                              دفن شوم
من مثل خورشید می شوم
            و زمین دور سرم چرخ می خورد
                         شاید هم
                                                 سرم دارد گیج می رود؟

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥


نجات دهنده در گور خفته ست

خبری نیست؛

دیوارهای لخت را

هنوز عکسی به قاب نپوشانده اند

صفحه صفحه پر می شود دفترم،

سراب می شود

تا نجات دهنده آب شود...

این که شعر نیست،

نغمه ای ست بی صدا

آن هنگام که آینه،

غربت جنون را فریاد می کشد

این که شعر نیست،

کابوسی ست

زندانی ست از واژگان

که از بند بند خویش استوارش ساخته ام

واژه خواهم شد،

شاید هم حرف؛

تا آن وقت شعر ترک خواهد خورد،

و شاعر شکست...

۲۸ آبان ۱۳۸۵

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥


آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد...

راستش را بگو!

چه قدر پنبه کافی ست

تا ابرهای خیالی خاطرت را تصویر کنم؟

و چه قدر خنده

تا زاغ ها و کرکس ها

شکار میهمانان مسافرت را

اندوهگنانه روی بگردانند؟

و چه قدر شاخه

تا کبوتر بر بازوانت آشیانه کند؟

و چه قدر اشک

تا گنجشک های خسته از چشمانت سیراب شوند؟

***

و چه شوربخت که منم

آن جا که غبار کوره راه نمک زار رویایت را

دل بر چشم کشیدن نداشتم...

و چه سرفراز خواهم بود

تا از جوشیدن فواره کوچک کاغذی ات

- که گویی سر باز ایستادنش نیست -

این خواب آشفته را تعبیر کنم

آری! چه سرفراز خواهم بود...

۲۶ آبان ۱۳۸۵

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥


بخواه! شايد شبی آن نجات دهند بينا بيايد

چندی است سایه ای

مانند بر و باد

در کار کندن این درب آهنین

توی هزار توی سرم راه می رود

***

اینجا که باد نیست

در پشت صندلی

بر روی فرش کهنه پا خورده ی کثیف

در خانه راه نیست

راهی برای خوردن یک جرعه آفتاب

راهی برای شب

راهی برای ابر... برای یکی شدن

حتی برای باد که دیگر نمی وزد...

پس تا عبور شک

تا فصل هجرت غمبار خاطرات

این بار من سرود

این بار من غروب گریه ی پروانه می شوم

از بام تا به شام

از مرگ تا به کام...

آبان ۱۳۸۵

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥


مي نايد...

چون دست من از خیلی جاها کوتاه شده می خوام این وبلاگ تبدیل بشه به تریبون رسمی من! هر چی اینجا نوشته می شه از این به بعد نظرات منه. من! می فهمید: من! من من!

اول اینکه خدمت سولگون خانم عرض کنم که قبول دارم حق با شماست و کوتاهی از ما. من سراغ شما را از دوستان گرفته ام. آيآ تو هم سراغ مرا از دوستان گرفته ای؟ راستی چه خبر؟

دوم اینکه به علی و هدا هم تبریک می گم این فرخنده وصلت خجسته را که دیری است انتظارش را می کشیدیم و صد حیف که مجال حضور در جشن عروسی شان میسر نشد. باز هم تبریک می گم امیدوارم خوشبخت بشن.

سوم اینکه: جز تو اندر نظرم هیچ کسی می ناید        وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

چهارم اینکه اصلا معلومه اینجا چه خبره؟

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥


... کوتاه نيست

خیلی وقته اینجا نیومدم. مثل چندین و چند بار قبل. اصلا از وبلاگ و وبلاگ بازی دیگه حالم به هم می خوره. اینجا رو فقط واسه این می خوام که هر مزخرفی که می نویسم آرشیو بشه برای بعدن. چون من همیشه وقت برمی گردم عقب و نوشته های قبلی ام رو می خونم می تونم خودمو بهتر بشناسم. علت اصلیش هم اینه که من همیشه یادم می ره دقیقا کی ام. و الان هم می بینم هیچ عوض نشده و فقط منم که دارم روزبه روز بیشتر توی لجن فرو می رم. بدبختی اینجاست که هر موضوعی که من با بدبینی زیاد بهش فکر کنم اتفاق میفته و اصولا حدس های بدگمانانه من درست ترین حدس های دنیا هستند. کاش اینقدر نمی فهمیدم!!!

این روزا همه چی شعر شده. همه کلمات تو مغزم شعر می شن. همه چی موزونه به جز خودم. هر چی می خونم و یا می گم آهنگ  داره. حتی دیشب وقتی احمدآقا توی خواب خرناس می کشید آهنگ داشت. من دقیقن یادم نیست ولی داشتم یه شعر محزونو با آهنگ خرناس توی خواب می گفتم. خلاصه این که من الان روی مرز جنونم ولی هنوز نمی دونم که دیوونگی چطوره. باید شعرای این چند روزه رو جمع کنم همه رو یه هویی پست کنم... البته منتظر نباشین چون هیچ کی دیگه ارزش انتظار رو نمی فهمه ... در آخر هم از خودم به خاطر نوشتن این پست بی سر و ته تشکر می کنم. معنای تشکر هنوز بعضی وقتها دلگرم کننده است.

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آذر ۱۳۸٥


 

واقعا اين شعر و شاعری دنيايی داره! اصلا کی بود چند شب پيش توی يک بحث فوق روشنفکری گلوی خودش رو پاره کرده بود و می گفت يک اثر هنری با خالقش اصالتا يکی است؟ يادم نيست من از اين نظريه دفاع کردم يا اينکه مخالفت کردم.... ولی فکر می کنم دفاع کردم. در هر صورت الان معتقدم که يکيه... تا بعدا چی پيش بياد...

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥


سرود چاه

سور می دهم

اگر این بار که می آیی

به کوری چشمه های زلال،

            که می جوشد از شمال،

            و به زردی باغ  های نارنج،

مرا از آن گور خالی و دنج

            نشانی راست، بنمایی

 

من خاک می خورم

که چاه تلف می شود

            از تفِّ طاقباز رنجی که می کشد

            از پینه های دست مقنی که می کند

از انتظار، تلف می شوم

            من به جای چاه

سخت است التهاب

سخت است انتظار

سخت است

            فهم فرق مقنی و گورکن

با ترس و اضطراب

در اندوه مرگ آب

با من هزار چلچله پرواز می کنند

 

آه! چه بود سرود چاه؟

            یادم نیست!

پس سرود چاه را بخوان!

تا طلسم باد،

 خسته از سموم خویش

و از تفتگی هفت پاییز پیاپی،

            شکسته شود این بار

 

من خالی ام،

            تهی ام از امید آب

اینک که من همگی درد بودم

سهل است سوگ و اشک

            به جسم فقید آب

اما میان ماست

دردی که  می کشیم

            آهی که می کشیم

تنها برای چاه

تنها برای خاک

این بار که آمدی

            صبح یا غروب،

                        - فرقی نمی کند -

تنها به خاطر یک جرعه آفتاب

            سرود چاه را زمزمه کن!

 

 

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥


پنج نکته مهم برای کسانی که نمی خواهند بهتر زندگی کنند

۱- هميشه دوست داشتم که روزهای سخت تری در پيش باشه تا هيچ وقت نخوام خودمو جمع و جور کنم. هنوز هم دوست دارم اوضاع روزبه روز بدتر بشه... ولی وقتی خودتو جمع و جور نکنی نمی تونی رو اوضاع تاثير بذاری...

۲- نمی دونم چرا ما آدما هر چقدر هم که بی دست و پا باشيم علاقه عجيبی به خلق کردن داريم. يکی بايد اين موضوع رو تو ديفالت ما بذاره که آقا جان استعداد چيزی رو نداری زور نزن برو يه چيز ديگه رو امتحان کن.

۳- عادت کردن چه فرقی با معتاد شدن داره؟ اصلا معتاد شدن چه عيبی داره که عادت کردن نداره؟

۴- آدم چه جوری جوونی شو طی کنه که بعدا حسرت نخوره؟ اصلا جوون بودن چه امتياز مثبتی داره که من دارم الان ازش استفاده می کنم. کاش چندتا نوه نتيجه داشتم باهاشون می رفتم پارک لااقل از اين چندتا رفيق احمق بهتره

۵- ريدم دهن مخترع ۸۰۵۱ و AvR

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥


۱۳۸۴

من هستم. يعنی مجبورم که باشم. بودن به از نبود شدن خاصه در بهار... اما اين دفعه هم بودنم قرار نيست فرق کنه!!!!! سال ۸۴ رفت؟ فکر نمی کنم. درسته که هيچ سالی برای من مث پارسال پرحادثه و پر فراز و نشيب نبود ولی من گمان نکنم اين سال به زودی برای من تمام شود يا لااقل دست از سر من بردارد. چه آدمهايی که نديدم و چه حرفها که نشنيدم. همه را به ياد خواهم داشت...

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸٥


من گل نبوده ام

باد می رود،

ابری که مانده بود؛

بر آسمان ملتهب سرد سینه ام

از روی ماه لک زده، شرمنده می شود

با نکته های سرد

ز پاییز و انتظار؛

من بوده ام که پریشان نوشته ام

من گرد می شوم

من توپ می شوم

در های و هوی بازی تان، توپ می شوم

در پشت خاکریز خاکی تان، توپ می شوم

من شوت می شوم

من گل نمی شوم

من کرم بوده ام

که آزاد می شوم

پروانه می شوم

پروانه ای که خسته ز زندان پیله ام

من گل نمی شوم

وقتی که از دهانه عراده های پیر،

با سوت و با صفیر و ولوله شلیک می شوم

حتما شنیده ای

صد میل بعد از این،

با چاله ای و دو خروار خاک و خل

تنها و بی امید،

خاموش می شوم

این روزها که می گذرد

             باد می رود

پروانه های مرده هر سال بی گمان

مانند غنچه ها

از میله ها و پیله ی زندان انزوا

آزاد می شوند

من زنده بوده ام همه سال های عمر

من در میان پیله خود کرم بوده ام

من گل نبوده ام

 

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٤


سه کودن

آن روز که از مدرسه اخراجم کردند، بابا کوچکترین اعتراضی نکرد. از حیاط ساکت شده ی مدرسه که رد می شدیم، خیلی دلم می خواست بدانم به چه فکر می کند. از در بیرون آمدیم، که مش عیسی، بابای مدرسه، مثل اجل معلق جلویم سبز شد و با همان ته لهجه دهاتی اش گفت: «همینو می خواستی بچه؟ چقدر بشت گفتم این معلمای  بیچاره اتو سر به سر نذار...»

بابا سیگارش را دوباره آتش کرد. کوچه ها خالی تر از همیشه بودند و من نگران از اینکه بابا ساکت است. دوره گردی با صدای نتراشیده اش فریاد می کشید و آهن پاره می خواست. احساس می کردم که دارم نقش فرزند بد یک مرد فهمیده را در آخر یک فیلم آموزنده بازی می کنم. بابا بی هوا ایستاد و من کمی جلوتر افتادم. سر جایم ایستادم ولی بابا همینطور سیگار می کشید و مرا نظاره می کرد. می ترسیدم چیزی بگویم. برای همین سرم را پایین انداختم. تا بابا خودش نقشش را ادامه بدهد. گمان می کردم باید سرم را پایین نگه دارم و وانمود کنم که از کرده ام پشیمانم. زمان هم مثل ما ایستاده بود. من سرم زیر بود و به چاله آب وسط کوچه نگاه می کردم که بابا ته سیگاری را که روشن کرده بود توی همان برکه کوچک و تماشایی من انداخت. من تازه می دیدم چطور تصویر من و بابا مثل دعوای دو نفر که کسی نیست سوایشان کند، با هم گلاویز شده اند. تصویر من روی موجهای کوچک آب محو می شد و بابا مثل یک هیولای مقوایی مرا در خود می بلعید. من غیر از تماشا کاری نمی توانستم بکنم و از همین رو منتظر بودم تا شاید بابا دلش به رحم بیاید و تصویرم را دوباره صاف کند. اما بابا بی خیال راه افتاد و صاف از وسط برکه من رد شد و آبش گل آلود شد. همه چیز به هم ریخت. بابا به راهش ادامه می داد. دنبالش راه افتادم. همیشه همین طور بود. یاد ندارم برای یک بار هم که شده دستم را گرفته باشد. با اینکه ديگر خيلی وقت بود که دست رویم بلند نکرده بود، اما هنوز مثل سگ از چشمهایش وحشت داشتم.

بابا سالی یکدفعه مرا می بوسید، موقع سال تحویل و عیدی دادن. همیشه هم بعد از بوسیدنش چندشم می شد و بیشتر از این بدم می آمد که دو خواهر دوقلو و عزیز کرده ام خودشان را به بابا می چسباندند تا عیدی بیشتری بگیرند و می گرفتند. خوب بابا آن دو تا را خیلی عادی تر می بوسید. چون هر شب قبل از خواب دو نفری می آمدند و بابا جانشان را بوس می کردند.

غرق در همین افکار بودم که خودم را در کوچه آشنایی به دنبال بابا یافتم. مطمئن بودم قبلا یک بار از این کوچه رد شده ام. دلیلم هم دو تا درخت پیر و زشت چنار بود که درست وسط کوچه و میان آسفالت آخرین نفس هایشان را می کشیدند. من این درخت ها را خوب یادم است. بابا برگشت. گویا می خواست از بودنم مطمئن شود و بعد پیچید و از لای در بزرگ نیمه بازی وارد یک مدرسه شد. از تابلوی دبستان دخترانه حدس زدم که اینجا باید مدرسه دوتا خواهر دوقلویم باشد. برای خودم هم عجیب بود که تا به حال نمی دانستم مدرسه آنها اینجا بوده است. باید جایی نزدیک خانه مان باشد وگرنه حتماً باید روزی چند ساعت علاف آوردن و بردن خانم ها به مدرسه شان می شدم. شاید هم از خانه دور باشد و بابا هر روز مرخصی می گیرد تا آنها را بیارد و ببرد. از پله ها بالا رفتیم. جلوی در نیمه باز اتاقی ایستادیم. از این که بابا امروز این قدر ساکت و مصمم شده می ترسیدم. «همین جا وایسا!» این را گفت و به داخل اتاق رفت. خوشحال بودم که بالاخره حرف زد. زن چاق و زشتی لنگ لنگان از اتاق بیرون آمد و چند لحظه ای ایستاد و به نگاه طلبکار مرا برانداز کرد. دور شد و در حالی که چرخش گردن و لخ لخ دمپایی اش همه فضا را خورده بود راهرو را ترک کرد و یک دقیقه بعد با دو خواهر کوچکم برگشت. اولین بار بود که از دیدن آنها احساس خوبی داشتم. دوست داشتم بدوم و بغلشان کنم. اما آن دو تا بدون اینکه چیزی بگویند، مرا نگاه کردند و همراه زن چاق وارد اتاق شدند. نمی دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد.

کمی بعد همان زن چاق و زشت دوباره بیرون آمد و با اشاره دست به من فهماند که بیایم داخل. من وارد اتاق شدم. اتاق بزرگی با کلی صندلی در اطرافش. در گوشه ای دو تا خواهرم مثل دو تا موش کوچک داشتند با هم گریه می کردند. بابا از سر جایش در جلوی زنی که فهمیدم مدیر مدرسه است بلند شد و به طرف من آمد. دستش را بالا برد و من به خیال  اینکه کشیده را خورده ام خودم را عقب کشیدم. ولی بابا سرش را خاراند. از عکس العملم خجالت کشیدم. لعنتی خوب توانسته بود تحقیرم کند. «ببینید خانم! من خوب می دونم این کار درست نیست ولی شما هم باید شرایط رو در نظر بگیرید. بچه من یه بچه آروم و ساکته. باور کنید از سنگ صدا در می آد ولی از این در نمی آد! قول می دم مواظب خواهراش باشه که کار شما هم راحت تر بشه. اون هم قول می ده که دانش آموز خوب و درسخونی باشه.» گیج شده بودم. یعنی چه؟ از من صدا در نمی آيد؟

مدیر مدرسه نگاهی به من کرد و گفت: «ظاهرش که مورد نداره! ما قبلا چنین مواردی داشتیم که از مدارس عادی به مدرسه ما منتقل شدند. از اونجا که مدرسه دیرآموزان توی این شهر فقط یکیه از بابت جنسيت مشکلی نيست. من می تونم قبول کنم که پسرتون اینجا درس بخونه. بهتون قول می دم اینجا بهش خوش بگذره... البته یه سری مسائل مالی هست که من به شما قول می دهم تخفیف شما یادم نمی ره»

به دو تا خواهر دوقلویم نگاه می کردم که گریه شان قطع شده بود. احتمالا آنها هم فهميده بودند که از فردا ما مثل سه احمق دوست داشتنی با هم به مدرسه دیرآموزان می رویم. به بابا نگاه نمی کردم. نمی خواستم چهره کسی را ببينم که ديگر پدر سه کودن شده است. 

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤


مرا بسود و فرو ريخت هر چه دندان بود

دندانها سخت ترين قسمت تن آدمی اند. زمانی که دندانهايت يکی پس از ديگری فرو بريزند يعنی اين که قامتت اندک اندک می نشيند از پای و تاب و توانت اندک اندک می رود از دست ... آری! ‌هر آن کس که دندان دهد نان دهد. هم او هم زمانی که از نان دادن شرمسار شود آلت خوردن و جويدن از تو باز می ستاند. بگذار فرو ريزد آن دندان نابکار که مرا از وجودش فايده ای نيست. حال که نانی نداريم تا سق زنيم دندان به کام ما به چه کار آيد؟

دندان نبود. سپيد سيم رده بود و در و مرجان بود... خدايش بيامرزاد...

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳۸٤


 

... از اينکه اوضاع بهتر شود زياد مطمئن نيستم. ولی مطمئنم که از اين بدتر نخواهد شد پس دليلی برای گريه وجود ندارد....

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤


شانس، زندگی و چيزهای ديگر

امروز از معدود روزهایی است که من دوست دارم همین طور بنویسم. از هر چه که ممکنه به درد هیچ کسی حتی خودم نخوره. اولین مورد که استثنائاً بهترین مورد هم هست به نظر من شانسه. این سوال که شانس در زندگی چه تاثیری داره بیشتر آدمو یاد گزارشگرای ابله تلویزیون میندازه که راه می افتن توی هفت تیر و از هر ننه مرده ای در مورد مسائل هسته ای  و وضعیت حقوق بشر و توم و نقدینگی و غیره سوال می کنن و نظرات ملت بزرگ ایران رو منعکس می کنن. اما نظر من که قاعدتا هیچ گونه ارزش مبنایی نداره اینه که با هر تعریفی که از شانس داشته باشیم امکان نداره یه آدم گاهی شانس بیاره و گاهی نیاره. البته این رو هم قبول دارم که مثال نقض در این زمینه تا دلتان بخواهد وجود دارد. اما آدما دو دسته اند یا اونایی که همیشه شانس میارن یا اونایی که هیچ وقت شانس نمی آرن. اگر هم نظریه من مبنی بر عدم وجود اقبال متفرقه یا Frequently Opportunity (موضوع جدیه!) را قبول ندارید باید بگم در این زمینه اگر کسی در دید عوام با بدشانسی مواجه شود، اگر آدم ذاتا خوش شانسی باشد مطمئنا این در مورد بداقبالی آن حادثه نباید زود قضاوت کرد و منتظر ماند تا اثرات آن را که احتمالا 180 درجه برعکسه، در آینده ملاحظه کرد. همین طور بر عکس اگر کسی ذاتا بدشانس (Normally Unlucky Person) باشد و اتفاق خوشگواری برایش اتفاق افتاده باشد. شاملو با این که بچه باحالی بوده ولی خوب معصوم هم نبوده. می گوید:

من به تقدیر و به پیشانی

و اینگونه اباطیل ندارم باور

اگر از من شنوایی داری می گویم

هر کسی قطره خردی است در این رود عظیم

که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است...

احمد شاملو در بیان عقایدش به حقایق کاری نداشته و این جسارت اوست که موجب خسارت اوست! او اعتقاد داشته که بی نهایت ضربدر صفر می شود یه چیزی (که به نظر شاملو حتما چیز خوبی می شود) در صورتیکه همه می دانیم تعریف نشده است. درست مثل حرکتهای زیبای ملت بزرگ، باهوش، شجاع، همیشه در صحنه و منشور حقوق بشر ایران که همیشه رود عظیمشان همچون سیلابی خروشان خانمان و دودمان خودش را به باد داده است. برگردیم به موضوع شانس. اول چند بیتی از یک مثنوی هفتاد من کاغذ که خودم شخصا خلق الساعه فرمودم:

من از نوباوگی بیچاره بودم

ز دست بخت خود آواره بودم

میان قحطی آذوقه و پول

به دنیا آمدم در شهر دزفول

ندانستم که خوشبختی گناه است

نفهمیدم چرا بختم سیاه است

به عمرم نانِ کس، گندم ندیدم

خرم سهل است، بر خود دم ندیدم...

همین طور که شنیدین من جز دسته آدمای دائم الفلاکه هستم. البته اینقدر حال می ده! وقتی که بدونی آخر تمام کارهایی که انجام می دی چی می شه. وقتی بدونی هر جایی که قراره کارت راه بیفته آخرش چی می شه. ممکنه فکر کنید که این باعث کمتر شدن هیجان زندگی می شه ولی این طور نیست. هیجان در زندگی من زیاده می دونین چرا؟ چون من از هیجان بدم می آد و طبق اصل اصیل زندگی ام مرتبا در هیجانات مختلف الصوری زیست می کنم که بیا به دیدن.

حافظ همون طوری که قبلا گفته بودم متغیرالاحوال بوده و حافظ هم که عینیت شاعر بودنه، درست بر اساس احساسات شعر می گفته و این اصلا چیز بدی نبوده و کاملا طبیعیه. حتی مولوی هم در مورد غم یه جا می گه:

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

یه جا دیگه:

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد.

درست مثل نسبت شعر و فلسفه که همانند نسبت شعرا با فیلسوفان است!! ولی با این حال حافظ هیچ وقت کلمه بخت رو در یک جمله مثبت به کار نبرده. کلا موضوع پیچیده است من هم اعصاب ندارم....

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤


سرگذشت من

غریب مانده ام. هر چه این روزها می گذرد، احساس غربتی جانکاه مرا بیش تر و بیش تر در خویش فرو می کشد...

می گویند نوشتن خواستن آزادی است و زمانی می نویسی که خواهان آزادی باشی و آن وقت که آزادی را بخوانی، درگیر و ملتزم آنی. اینجا غالباً همین طور بوده است. هر وقت که نتوانسته ام بر آنچه می گذرد برای دل بی خبر خود سرگذشتی بنویسم به اینجا آمده ام و از سکوت و سایه، از شب و زندگی، گزین گویه ای از مرثیه ها و عاشقانه ها ساخته ام. هر زمان که نتوانسته ام و مجال بی پرده سخن گفتن بر من تنگ آمده است به اینجا آمده ام. آنچه می گذشت سرگذشت ساده ای از حسرت ها و حسادت ها نبود. آنچه می گذشت رویای کودکانه چیدن پروانه ها و پرواز بادبادک ها نبود. هر آن چه نوشته رفته، نه از من بوده که من از آن بوده ام. سرگذشت من چنان بر من غریب مانده که خود نیز در مرگ خویش نخواهم گریست....

 

 

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳۸٤


حافظا

اين حافظ هم معلوم نيست چرا اين قدر  مختلف الاقوال و متغيرالاحوال بوده:

۱- شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا             بر منتهای همت خود کامران شدم

۲- نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آيد                  فغان که بخت من از خواب در نمی آيد

؟

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳۸٤


آری! برادر!

ما درآغاز یک نفر بودیم

پیش ازآن اندکی باران آمد

زمین نفرین شده این شهر

سنگینی ما را تاب نمی توانست آورد

و قلب های کوچک ما

قصه های بلند غربت را

آری! برادر!

ما به تماشا نیامده بودیم

ما برای گم شدن نیامده بودیم از آغاز

ما برای فراموش شدن هم نیامده بودیم

شروع قصیده بلند زیستن را در این شهر

با شتاب آلوده لحنی پیش می رفتیم

که اکنون

در قافیه چون خر به گل مانده ایم

شاید چون که ما همه چیز ندیدیم

همه چیز نشنیدیم

همه چیز نخوردیم

اما شنیدیم که هیچ چیز را ندیده نبلعیم

پس چونانکه توانستیم سخن نگفتیم

                                    دغل نزدیم

                                    هیچ کس را نبستیم

ما تنها گفتیم که پیش از ذبح مان

خوب است اندکی به ما آب بدهند

هوا گرم بود

گرچه پیش از آن اندکی باران آمده بود

 

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٤


تقابل محيرالعقول يک احمق با عقلانيت بقيه

شهر تنش را در آغوش بیگانه ای رها می کند و من بی هدف از خانه بیرون می زنم. تا غروب پرسه خواهم زد و تن یخ زده شهر را لگد مال می کنم. چند ساعت از ظهر گذشته مهم نیست چند ساعت تا شب مانده مهم است. باید بپرسم. همه سوال هایم را باید بپرسم. از زمان تنها همین را می دانم که الان بهترین وقت سال است. اما نه بهترین زمان تمام سال ها. شاید هم اشتباه کنم ولی مطمئنم که می توانست بهترین زمان باشد، حتی بهترین زمان تمام سال ها. آنچه که مانده همه نوستالوژی است و من هم مرده نوستالوژی. هر چه ظاهر و باطن است به زودی برای من تبدیل به نوستالوژی می شود و من می توانم یک عمر با آن زندگی کنم. نشانه ها مهم اند و من همیشه در درک نشانه ها عاجز مانده ام.

کاش می توانستم با این عابری که از روبرو می آید، دوست شوم. اهمیتی ندارد که دست آخر در می یابم که او از هر چه دیده ام تهوع آورتر باشد. اصلاً شناختنش و خاطره اش خود تفریحی است. زندگی با آدمها برای من همیشه لذت بخش بوده است هر چند آشنایی و عادت کردن به آنها از سخت ترین و عذاب آورترین کارهای زندگی من است. اما سر و کله زدن با آدمها از زندگی با سوسک ها و موش ها هم لذت بخش تر است. من همیشه با آدمها زنده خواهم ماند. همواره خوشحال بوده ام که هیچگاه خودکشی نخواهم کرد. علتش را هم خوب می دانم. با تمام وجود معتقدم که هر وقت  حوصله هیچ چیز را نداشتم و تصمیم به خودکشی گرفتم، بزرگترین و سخت ترین کار زندگی ام را انجام خواهم داد و بعد از آن خودکشی خواهم کرد. آن سخت ترین کار را می دانم که هیچ گاه انجام نخواهم داد مگر اینکه دچار استحاله شخصیت شده و کس دیگری شوم؛ و من هیچگاه کس دیگری را نخواهم کشت. آن سخت ترین کار، که هیچ گاه از پس آن بر نمی آیم همانا سخن گفتن است. برای همه همین طور است. همه آدم ها چیزهایی دارند که نتوانند به هر که و در هر جا بگویند. همه  می ترسند. همه، روزها و شب ها، در پی فرار از ترس مذموم خویش اند. با رفتن، با گفتن، با شنیدن، با کردن.

آنچه دارید می خوانید، داستان است. مقاله و سرگذشت نیست. می دانم، می دانم که اگر تصور شود که آنچه را که می خوانید مقاله است، یا با ترسی پنهان خواندن آن را ادامه می دادید –  که همین لحظه احتمالا این را تکذیب می کنید – و یا آن را با چاشنی دشنامی، به گوشه ای پرتاب می کردید. من عاشق داستان های نا تمام ام و آرزو دارم که روزی یک مقاله علمی را از اول تا به آخر بخوانم البته نمی دانم چرا باید مقالات علمی، عمدتاً تأثیری بیش از داستان داشته باشند. هنوز هم می گویم این یک داستان است. اگر می خواهید مطمئن شوید به یاد بیاورید که من بدون دانستن ساعت از خانه بیرون آمدم و بدانید که پرسه زنان همه آنچه حکایت شد، از ذهن من عبور کرد. البته این را نگفتم که من در این میان ایستادم و از جوان قدبلندی که چهره آفتاب سوخته ای داشت و لب های گوشتی و گونه های برآمده اش بدجوری توی ذوق می زد، ساعت را پرسیدم.  آن موقع بود که فهمیدم تا غروب 2 ساعت بیشتر نمانده است. البته باید کاری کنم که شما حقیقتا باورتان شود که ـنچه برمن می رود همه و همه در داستان است. درست می شود. من داستانهای زیادی نوشته ام که غالباً همین طور – شاید هم بیشتر – پایانی بر آنها متصور نبود، اما همه را جمع و جور کردم تا هر یک در هیأت داستان و بر کاغذهای سفید، در انتظار خوانده شدن، زرد و پوسیده شوند. باور بفرمایید که اصلا کاری ندارد تا یک چنین متنی را فوری به چیزی شبیه داستان تبدیل کنیم. کافی ست چند شخصیت من درآورد پیدا کنی و با چند حادثه سطحی مشغولشان کنی. اگر خواستی داستان به ظاهر خوبی بنویسی باید به منتقدین و نظرات ابلهانه آنها احترام بگذاری. یعنی باید حواست را خوب جمع کنی و از آن چه که بر خلاف طریقت راستین آنهاست، چشم بپوشی. اگر می خواهی یک داستان خوب بنویسی باید بی رحم شوی. باید شخصیت ها را با هزار امید و آرزو بسازی و بعد با قلبی مملو از کینه له کنی. باید نشان دهی که یکی مایه بدبختی دیگری است و باید بر این باور باشی که حوادث معمول زندگی را دستمایه نوشتن ات نکنی. آنچه در پشت پرده روایت یک داستان می گذرد به اندازه پشت پرده یک فیلم عریان و تکراری نیست اما خود یک جور داستان دیگر است. داستانی که روایتش ممنوع شده است. ممکن است تصور کنید که این همه را گفتم تا روایتی متفاوت از داستان نویسی را در قالب داستان دیگری تحویلتان دهم. اما این گونه نیست. چنین چیزی را هیچگاه نخواهم نوشت. آنچه از نوشتن داستان بر نویسنده می رود با آنچه که بر سر خواننده می آید، نمی تواند در مجموع کنش و واکنشی دوسویه باشد؛ چرا که هر یک از آنها با حریفی دیگرگونه مواجه اند. هدف نویسنده اگر یک چیز است، هدف خوانندگان شاید به تعداد تمام آنها باشد. خلاصه بگویم که همیشه این گونه بوده که آنچه نوشته می شود هرگز آن چیزی نیست که خوانده خواهد شد.

فعلا این ها مهم نیست من نمی توانم برای نوشتن داستان یا بازگویی روانشناسانه روایت تا غروب علاف شوم. اینها بحث شب است و نه عصر. آن هم عصر آفتابی آبان. کوچه بر عکس فضای مورد نظر خیلی ها برای خلق یک فضای روایی، شلوغ است. کوچه اش زمانی کوچه بوده و حالا برای خودش خیابانی شده است. دختر بچه ای با بادبادک کوچک قرمزی در دستش ورجه وورجه کنان از روبه رو به من نزدیک می شود. تصمیم گرفتم بگویم: «سلام خانم کوچولو! چه بادبادک خوشگلی داری!» اما تا خواستم دهانم را باز کنم فهمیدم که چند سالی تمرین کرده بودم تا به جای بادکنک نگویم بادبادک. اما حیف که تا به خودم بیایم می بینم که دخترک لی لی کنان از کنارم گذشته است. بر می گردم و از پشت سر نگاهش می کنم.   یک پلیور خوشرنگ نارنجی با راه راه سبز پوشیده است. کمی دورتر لی لی اش را تمام می کند و سر جایش می ایستد. بر می گردد و به من لبخند می زند. قند توی دلم آب می شود. «ستاره! وایسا!» صدای بم و گرفته زن جوانی که از بغل دستم رد شد توی گوشم زنگ می زند. می فهمم جای ایستادن نیست. بر می گردم و با خودم فکر می کنم که: «حیف اون دختر کوچولو که باید صداش مث صدای مادرش اونجوری بشه!» خودم هم نمی دانم که صدا مهم تر است یا تصویر؟ یاد حرف یکی می افتم که یک بار به من می گفت: «تو چرا همه مسائل را سیاه و سفید می بینی؟ مثل اینکه تصورات همه دیجیتال شده!» من هم بر این اساس به دنبال صدا و تصویر متوازن هستم. هر چه می اندیشم در خیالم صدا و تصویری همزمان زیبا نمی یابم. تازه خود صدا هم باید هم صورتش زیبا باشد و هم سیرتش. یک صدای گرفته و خش دار که مطالبی مثلا زیبا بیان کند یک صدای خوب نخواهد بود.

(آخ! من بین این همه صدا و صورت چه می کنم؟)

اصلاً چیز مهمی به یادم آمد. خود آن دوستی که می گفت من همه چیز را سیاه و سفید می بینم، کی بود؟ مطمئنم نمی داند که در حرف هایش چه تناقض آشکاری را یافته ام و چقدر خوش اقبال است که هر چه اندیشه می کنم او را به خاطر نمی آورم. من اگر او را نیابم چگونه می توانم این تناقض را بر او آشکار کنم؟ اگر او با تمام  وجودش به حرفی که زده بود اعتقاد داشت و من همه چیز را سیاه و سفید می دیدم، اکنون که حرف او را به یاد دارم و آن چنان در من اثر کرده که اکنون برایش روایت می کنم، چرا تصویرش را در کنار صدایش نمی یابم؟ قبول دارم که ممکن است کمی حافظه ام کند باشد، ولی چرا سخنش به یاد مانده است و چهره اش نه؟ فروغ می گوید تنها صداست که می ماند. او هم لابد همه چیز را سیاه و سفید می دیده است. اما این به خدا نامردی است. این همه فلسفه بافتم تا بگویم تنها صداست که می ماند، در حالی که این را فروغ خیلی وقت پیش ساده تر و کوبنده تر گفته بود. اما کورخوانده! من تصویر فروغ را در کنار همین جمله می بینم یعنی همان چشمهای خسته، ابروهای خیره سر، یعنی همان موهای پریشان دریده خو. تصویر زشت فروغ و صدای لطیف شعرش – که هر چند هم نفهمی زیباست و دوست داشتنی – از اساس با هم اند. اصلا صدای ماندنی شعرش همان تصویر زنانگی عریان اوست.

سر جایم می ایستم. دل بر نمی کنم و بر می گردم. می بینم که مادر بدصدای خسته خودش را به دخترک رسانده است و دارد او را به طرف خودش می کشد. خم می شود و با تندی چیزی به دخترک می گوید. گویا او را برای کاری کوچک مواخذه می کند. طولی نمی کشد که صدای گریه گوشخراش دخترک بلند می شود. ناخودآگاه به سویشان می روم و می گویم: «خانم! اذیتش نکنین! بچه است دوست داره ورجه وورکنه!» با خودم می گویم: «آخه به تو چه! بچه خودشه! داره تربیتش می کنه!» زن دست به کمر راست ایستاد و با همان صدای خشدار گفت: «به شما مربوط نیست آقا! بچه خودمه دارم تربیتش می کنم!» به چهره ساده زن نمی خورد که این جوری به کسی حمله کند. خیلی شبیه دخترک بود. البته شاید من هم خیلی دارم قضیه را جدی می کنم. خوب طبیعی است که هر بچه ای به پدر و مادرش شبیه باشد. دخترک عر می زند و من به شباهت چهره ها توجه می کنم. زن عصبانی می شود و فریاد می زند: «چیه موندی بر و بر نگاه می کنی! برو پی کارت!» به دختر کوچولو نگاه می کنم که از ترس دعوای من و مادرش گربه اش بند آمده است و با صورتی خیس، معصوم و کمی هم ابله رو به بالا، مرا می نگرد. «چی می خوای اینجا؟» صدای فریاد مانند غریبه ای است که از پشت سر می آید و مشخص است که چندان خوشحال نیست. او قرار است در اینجا نقش ناجی ما سه نفر را بازی کند. یعنی مرا که از ظهر به دنبال حادثه ای می گردم، به گم کرده ام برساند و آن مادر و کودک را از چنگال من نجات داده و به آغوش پر مهر خانواده بازگرداند. البته من هم ابراهیم بن ادهم و یا فضیل عیاض نیستم که تا با شنیدن «اینجا چه می خواهی؟» نعره بزنم و در پی یافتن خویشتن خویش، سر به صحرا بگذارم. در چنین صحنه هایی بیشتر دوست دارم مثل کارتون تام و جری که سگ خفته ی تازه بیدار شده را با یک ضربه کاری پذیرایی می کردند، چنین کنم و فی الفور در بروم. البته ابتدا بر می گردم و نگاهی به طرف می کنم. هیکل اش با تقریب مناسبی دو برابر من است. می گویم: «نه اخوی! این خانم داشتند کودک آزاری می کردن که من جلوشونو گرفتم» به نظرم خواست بگوید که بی جا کردی یا مثلا تو چه کاره باشی که میان دوپایش را نشانه می گیرم و لگد محکمی حواله اش می کنم. به! رستم صولت و پیزی افندی!

من در حال دویدنم و صدای نعره ی جانکاه آن نگون بخت هنوز، در گوشم طنین انداز است.

 

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳۸٤


سلطان محمود غزنوي، بايسنقر و سلطان سنجر

يکی بياد من رو بی خيال کنه. خودم هم نمی دونم چرا گير دادم می خوام مثل آدم زندگی کنم؟ اصلا به من نيومده که صبح پاشم مسواک بزنم برم سر کار! آرش راست می گه که اصولا من بايد آدم بدبختی باشم. خودم هم معتقدم و به انحای گوناگون هم اعلام کرده ام که خر ما از کرگی نه  تنها دم که خيلی چيزای ديگه هم نداشت. اصلا کی گفته آدم بايد مثل سگ - ببخشيد قديمی شده؛ مثل مم بصر - کار کنه و يه عده گرگوری تازه به دوران رسيده با سر و وضع اتو کشيده و تهوع آور(!) بهش امر و نهی کنن. اصلا کاش می شد زمان سلطان محمود غزنوی يا چه می دونم بايسنقر و سلطان سنجر و ... بودم بعد می رفتم توی دربارشون و صبح تا شب در مدح و خايه مالی اونا شعر می سرودم و صله می ستاندم. چون:

من آنم که در پای خوکان بريزم          مر اين قيمتی درّ لفظ دری را

امشب داشتم به حال عادل فردوسی پور غبطه می خوردم. فوق ليسانس صنايع داره با اين حال رفته دنبال اون کاری که دوست داشته و موفق هم بوده. اين خيلی مهمه که آدم از کارش خوشش بياد.

فکر می کنين اين دفعه خيلی عاديه؟ داشته باشيد:

اينک هم اوست

فراز ايستاده بر نعش من

با خنده ها و فريب

افسوس و افسوس

که خواهم مرد

               عن قريب

ور نه او را با نفرين خويش

به کليد دار دوزخ

حواله خواهم کرد

 

 

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٤


راست تر ز آینه

تقصیر من نبود
چقدر بگویم که تقصیر من نبود
که تنها دو دانگ سهم تو شد
از گونه های قرمز آزرمگین من.
اما اگر نبود خیمه ی سنگین این فریب
فریاد می زدم:
سهم مرا بده!
سهم مرا بده !
اما چقدر بگویم که سهم مرا بده!
اینجا که بی تعارف و بی پرده حرف من
تنها برای درد پیچ شکم
 درد می خورد.
پس من برای چه هی راست می روم
  هی چپ می روم
من خویش را برای چه آماده می کنم؟
من حدس می زنم
چیزی است در درون من
 همچون پرنده ای
شاید چو کودکی
بی صبر و بی خیال
دنبال ساده ی اشکال مثل تو
در کوچه های غربت خود پرسه می زند
 من حدس می زنم
در یک شب دراز
پنهان میان هجمه ی پرواز و آرزو
در شهر بی حصار تو يابم دری فراز
تا راست تر ز آینه
دریابم از تو راز

 


 

نوشته : امین کنجدکار در ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤